سيد محمد باقر برقعى
3896
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آه آتشناك ساخت رنگين تا شفق نه گنبد افلاك را * تيره ديدم ز آه دل اين سينهء صد چاك را درد هجران را دوايى جز شراب ناب نيست * ابر نسيان را بگو شاداب گردان تاك را دل ز گيتى برگرفتم ، رستم از اين خاكدان * تا به سير معنوى ديدم همه افلاك را اختران نه فلك را تيره سازد آه من * كى توانم كرد پنهان آه آتشناك را چرخ بداختر ندارد پاس ارباب هنر * به كه بينم در خموشى پرتو ادراك را جاى پاكان مىشود خود مسند آزادگان * بارى اين زيور نزيبد مردم ناپاك را آب ديده آتش جان را كجا يا رد نشاند * ترسم اين آتش دهد بر باد مشتى خاك را گشتم آسوده « وكيلى » از غم بود و نبود * نيست در دل هيچ بيمى مردم بىباك را فيض سخن سالها جمعيّت دل را پريشان خواستم * رنج خود را در پى شادى ياران خواستم بود در آغوش گل جايم چو شبنم در بهار * پاكدامانى از آن مهر درخشان خواستم از دعاها بحر صدها عقدهها بگشوده شد * هرچه را كردم طلب با چشم گريان خواستم فيض خاموشى نصيبم شد چو غنچه تنگدل * مهر بر لب روشنى را مهر تابان خواستم رنج هجرش بردم و امّيد وصلش داشتم * خون دل خوردم بسى تا مهر جانان خواستم عشق را نازم كه ما را بىنياز از عقل كرد * همچو مجنون از جنون عشق سامان خواستم هرگز از فيض سخن محروم طبع ما نشد * من كه در بحر ادب طبع درافشان خواستم با همه طبع بلندم همچو مور افتادهام * فقر را بالاتر از ملك سليمان خواستم